
۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
نصیحت!
گفتنی ها کم نیست،من و تو کم گفتیم،مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست،من و تو کم دیدیم،بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست،من و تو کم چیدیم،وقت گل دادن عشق،روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست،من و تو کم خواندیم،من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم...من و تو اما...اینک اندازه ی ما می روییم
ما به اندازه ی ما می بینیم...متا به اندازه ی ما میچینیم...ما به اندازه ی ما میروییم...
من و تو حق داریم در شب این جنبش اما!نبض آدم باشیم؟؟
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
حزنفق!رمز شب شعر قیصر و نیما و حمید و فریدون و زرافه!دو نقطه،خط فاصله،دو تا علامت سوال!!

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!
باغبان در پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!
و تو رفتی و هنوز،سالهاست که آرام آرام،خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم،و من اندیشه کنان!
غرق این پندارم:که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!؟
اما هنوز...
تو ا من چشم در راهم شباهنگام!که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی!
انگار همین دیشب...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم!
اما حالا...
بی تو خاموش بود کوچه ی مهتابی ما ،کس ندارد خبری از شب بی خوابی ما!
اما ...اما...اما...
خانه ام ابریست،یکسره روی زمین ابریست با آن!
عجب صبری خدا دارد!
تازگی ها...
شنیدم به غربت دلت راه ندارد شگفت نیست غم آن کسی که یار ندارد!
ولی مهم نیست!
قطار میرود،تو می روی،تمام ایستگاه میرود!
و هنوز حرف های ما ناتمام! تا نگاه میکنی...وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی...!
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
نگاه میکنم به مورچه ای که از تنهایی به خود پیچید...

پوچی مغز یا مغزی پوچ؟!

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
آسان مثل آب خوردن!

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
پشت درخت تنهایی...

