۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

بیا برات قصه بگم...

حكایت سه شپش!(طنز)
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.
شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.
شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»
شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»
شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»
باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.
ملک‌التجار به شپش گفت: «چه می‌خواهی پدر جان؟»شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به یک مریضی صعب‌العلاجی دچار شده‌ام. حکیم گفته دوای درد من دو قورت و نیم از خون حضرت عالی است. لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیدم.»ملک‌التجار سری از روی تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخیش، حیوونکی! پس تو هم با من همدردی؟ اتفاقا من هم کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بنشینم دم در حجره و با هزار بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.»
شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب.
شپش دوم رفت سر وقت میرزا مش حسن بیل زن. مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد. شپش با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمده‌ام برای صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن. قدری تقلا کرد و وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری چرا بی خود بفرما می‌زنی؟»بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.
شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمده‌ای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم می‌رویم آنجا، خون کسانی را که آمده‌اند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان می‌کنیم.»
شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیل‌هایش می‌رفت به پایگاه انتقال خون.
آخرین خبربا کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد که در واپسین لحظات سروده (معلوم می‌شود که آن خدابیامرز طبع شعری هم داشته ـ توضیح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاریخ چاپ می‌شود:
بیهده گشتیم در جهان و به نوبت«ایدز» گرفتیم در ولایت غربت!
ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمی‌نشیند درباره شپش‌ها افسانه بنویسد پس آدما عاقل نیستن ولی ما زرافه ها اینو فهمیدیم!!!.
قصه ما به سر رسید؛ غلاغه به خونه‌ش نرسید

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

باران...


باران بارید..... کشاورز دست به دعا شد...شالیکار ترسید....راننده نگران لغزندگی جاده شد...کارگران ناامید از ادامه کار... بقال در حسرت کمبود مشتری...شهردار در شادی پاکی هوا....... همه به آسمان نگاه می کنند...راستی خدا با کدامشان است؟!!

حسین بشیری

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

نصیحت!

گفتنی ها کم نیست،من و تو کم بودیم،خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست،من و تو کم گفتیم،مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست،من و تو کم دیدیم،بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست،من و تو کم چیدیم،وقت گل دادن عشق،روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست،من و تو کم خواندیم،من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم...من و تو اما...اینک اندازه ی ما می روییم
ما به اندازه ی ما می بینیم...متا به اندازه ی ما میچینیم...ما به اندازه ی ما میروییم...
من و تو حق داریم در شب این جنبش اما!نبض آدم باشیم؟؟

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

حزنفق!رمز شب شعر قیصر و نیما و حمید و فریدون و زرافه!دو نقطه،خط فاصله،دو تا علامت سوال!!



تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!


باغبان در پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!


و تو رفتی و هنوز،سالهاست که آرام آرام،خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم،و من اندیشه کنان!


غرق این پندارم:که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!؟


اما هنوز...


تو ا من چشم در راهم شباهنگام!که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی!


انگار همین دیشب...


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم!


اما حالا...


بی تو خاموش بود کوچه ی مهتابی ما ،کس ندارد خبری از شب بی خوابی ما!


اما ...اما...اما...


خانه ام ابریست،یکسره روی زمین ابریست با آن!


عجب صبری خدا دارد!


تازگی ها...


شنیدم به غربت دلت راه ندارد شگفت نیست غم آن کسی که یار ندارد!


ولی مهم نیست!


قطار میرود،تو می روی،تمام ایستگاه میرود!


و هنوز حرف های ما ناتمام! تا نگاه میکنی...وقت رفتن است!


باز هم همان حکایت همیشگی...!

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

نگاه میکنم به مورچه ای که از تنهایی به خود پیچید...


نگاش که میکنم یاد خودم می افتم...

کاش هرگز از آن درخت گردو پایین نیامده بودم،شاید اگر آنجا میماندم بزرگ نمی شدم،شاید اگر بزرگ نمی شدم سبک بودم،

شاید اگر سبک بودم میتوانستم پرواز کنم!شاید نزدیک تر بودم...

شاید بتونم بچه شوم!ولی هرگز یادم نیست که چگونه از تاریکی و تنهایی بچگی ام میترسیدم و میرهیدم و ...

پس چرا الان نمیترسم؟اما چیزی جز قد و قواره ام بزرگتر نشده!شایدم لباس ها هر روز کوچیک تر میشن!

از هیچ چیز نمی ترسم و دنبالش نمیگردم تا بشه مامنی برای تنهایی که ازش نمیترسم...!

این تنهایی بی وجدان خیال پوچم که پوچ کرده مغز پوکم رو!

پوچی یعنی میرم برای رسیدن به اون ولی وقتی رسیدم تموم حوصلم خرج شده و حتی تلاش نمیکنم که لمسش کنم!

و تو هنوز نمی فهمی... چه ساده میگذری!

پوچی مغز یا مغزی پوچ؟!




چیزی که بتوان نوشت جمله ای که بتوان در آن در یک کلمه ی آن همه چیزش را فهمید،پیدا شدنی است؟!


ولی هست آیا مغزی که حدسی بزند؟؟حرفای غیر قابل گفتن!منظورم را میفهمم؟؟


حرفها و عبارات و همه چیز وقتی پوچ میشوند که برایت معنا و مفهومی نداشته باشند،آن هنگام که معنیشان را درک نکنی


انصاف چیست؟مغز پوچ یا حرف پوچ؟تقصیر از کلمات است یا ذهن؟ذهنی که مثل یک دایره است؟!


اه قربون محاوره ی خودمون!اینم یه نوع عادته!راستش از همون عادتای مزخرفی که قبلا هم گفتم..داشتم میگفتم


ذهنی که مثل یه دایره کار میکنه هر چقدر میری نمیفهمی چون نمیدونی دایرست!دوباره میرسی اول خط! باز هم میشه همون حکایت همیشگی!چه طور میشه که با دیدن راز بقا میفهمی خلقت خدا رو کلی هم متحیر میشی!ولی وقتی زنده از زبون خودم میشنفی نمیفهمی شاید چون جدا من زرافه ام و تو آدم!پس عجب آدم خنگی هستی!!


بعضی وقتا وقتی بعضی افکارم از لای جرز مفصلای جمجمه ام در میرن و بقیه میبیننشون باعث تفکر بقیه میشن!تفکر آدما یعنی خندیدنشون؟؟؟یا قیافشونو یه جوری کردنشون؟؟!


تجربه ی من ثابت کرده أدما فقط با یه شرط میتونن بخندن!اونم تنها زمانی ممکنه که یه موضوعی با مغزشون هماهنگی نداشته باشه!یعنی جور در نیاد!یا با شیارهای مغزشون جفت و جور نباشه!انگار که قلقلکشون میاد!


حالا از کجا معلوم که حرف من زائده داره یا مغز آدما؟یا هردو؟!


آدما حوصلشونو کجای مخشون جا میدن؟ارادشونو چی؟


داره باورم میشه که جزو این تیره ی خاص از موجودات نیستم!شاید چون دلم نمی خواد!


آدما با برنامه ریزی میکنن بعد اراده میکنن که باید اون کار رو انجام بدن ولی در نهایت، ولش!


ولی من اون کا رو که نمیخوام انجام بدمو فقط انجام نمیدم!خوب چه فرقی داره!؟تیره ی خاصی از این موجودات به نام ملا از نوع نصرالدین شناخته شدن!


حالا سوال اینجا پیش میاد که این کارهای زاید رو زوائد مغزی آدما میسازه یا اینکه انجام کارهای زائد باعث به وجود اومدن زوائد مغزی میشه؟


در بین انسان ها این روز ها پدیده ی شگفت انگیز دیگری مشاهده شده است!این روز ها همه میخواهند متفاوت باشند،شما چه طور؟


پس اگر جدا میخوای متفاوت باشی باید نامتفاوت بمونی!...

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

آسان مثل آب خوردن!


همیشه تا بوده و تا میشه همین بوده و همین خواهی ماند...عادت های قدیمی که همیشه همه چیز رو نسبت به خودت میسنجی و بعد میبندی به خیک بقیه!و نکته ی ظریف اینجاست که میشه ضرب المثل!!!

مشکل الان آدمام همینه که حتی نمیتونن بین خودشون سازش کنن

نتیجه:این یک نوع این یک نوع عدم تعادل رفتاری و ناهنجاریه مایل به هیستیریک یا یک نوع اوتیسم شیدایی تشخیص داده شد

(وابسته به نظریه ی فروید در بازه ی عقدهی...:D)

D: