
نگاش که میکنم یاد خودم می افتم...
کاش هرگز از آن درخت گردو پایین نیامده بودم،شاید اگر آنجا میماندم بزرگ نمی شدم،شاید اگر بزرگ نمی شدم سبک بودم،
شاید اگر سبک بودم میتوانستم پرواز کنم!شاید نزدیک تر بودم...
شاید بتونم بچه شوم!ولی هرگز یادم نیست که چگونه از تاریکی و تنهایی بچگی ام میترسیدم و میرهیدم و ...
پس چرا الان نمیترسم؟اما چیزی جز قد و قواره ام بزرگتر نشده!شایدم لباس ها هر روز کوچیک تر میشن!
از هیچ چیز نمی ترسم و دنبالش نمیگردم تا بشه مامنی برای تنهایی که ازش نمیترسم...!
این تنهایی بی وجدان خیال پوچم که پوچ کرده مغز پوکم رو!
پوچی یعنی میرم برای رسیدن به اون ولی وقتی رسیدم تموم حوصلم خرج شده و حتی تلاش نمیکنم که لمسش کنم!
و تو هنوز نمی فهمی... چه ساده میگذری!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر