
همه چیز برای من عادی بود...
اون شب
کفش هامو جفت کردم فرقونو شستم که سیمانای تهش خشک نشه
لحاف رو کشیدم رو بچه ها...
اون شب میدونستم سلام یعنی چه زمان معنیش چیه!
حرمت همسایه چیه...می دونستم
ولی بعدش... میدونی؟!انگار سایه ام افتاد روی ماه..دیدم که میتونم...حتی میتونم بشم دایه ی غرش یه شیر!بعدشم به سرم زد...
که برم پشت خیال...توی دنیای بچگی دنبال قاصدک دویدن و زاغ سیاشو چوب زدن که ببینم پیغامشو کجا حفظ میکنه!
یه هو
بعدشم وسوسه شدم برم تو هوای نا ممکن
فیل و هوا کردن!
ولی یادم افتاد که پشت من مثل پشت خم منحنی شده...
اما کدوم سقفه که یه روز نریزه؟!!!

0 نظرات:
ارسال يک نظر