۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

حزنفق!رمز شب شعر قیصر و نیما و حمید و فریدون و زرافه!دو نقطه،خط فاصله،دو تا علامت سوال!!



تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!


باغبان در پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!


و تو رفتی و هنوز،سالهاست که آرام آرام،خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم،و من اندیشه کنان!


غرق این پندارم:که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!؟


اما هنوز...


تو ا من چشم در راهم شباهنگام!که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی!


انگار همین دیشب...


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم!


اما حالا...


بی تو خاموش بود کوچه ی مهتابی ما ،کس ندارد خبری از شب بی خوابی ما!


اما ...اما...اما...


خانه ام ابریست،یکسره روی زمین ابریست با آن!


عجب صبری خدا دارد!


تازگی ها...


شنیدم به غربت دلت راه ندارد شگفت نیست غم آن کسی که یار ندارد!


ولی مهم نیست!


قطار میرود،تو می روی،تمام ایستگاه میرود!


و هنوز حرف های ما ناتمام! تا نگاه میکنی...وقت رفتن است!


باز هم همان حکایت همیشگی...!

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

نگاه میکنم به مورچه ای که از تنهایی به خود پیچید...


نگاش که میکنم یاد خودم می افتم...

کاش هرگز از آن درخت گردو پایین نیامده بودم،شاید اگر آنجا میماندم بزرگ نمی شدم،شاید اگر بزرگ نمی شدم سبک بودم،

شاید اگر سبک بودم میتوانستم پرواز کنم!شاید نزدیک تر بودم...

شاید بتونم بچه شوم!ولی هرگز یادم نیست که چگونه از تاریکی و تنهایی بچگی ام میترسیدم و میرهیدم و ...

پس چرا الان نمیترسم؟اما چیزی جز قد و قواره ام بزرگتر نشده!شایدم لباس ها هر روز کوچیک تر میشن!

از هیچ چیز نمی ترسم و دنبالش نمیگردم تا بشه مامنی برای تنهایی که ازش نمیترسم...!

این تنهایی بی وجدان خیال پوچم که پوچ کرده مغز پوکم رو!

پوچی یعنی میرم برای رسیدن به اون ولی وقتی رسیدم تموم حوصلم خرج شده و حتی تلاش نمیکنم که لمسش کنم!

و تو هنوز نمی فهمی... چه ساده میگذری!

پوچی مغز یا مغزی پوچ؟!




چیزی که بتوان نوشت جمله ای که بتوان در آن در یک کلمه ی آن همه چیزش را فهمید،پیدا شدنی است؟!


ولی هست آیا مغزی که حدسی بزند؟؟حرفای غیر قابل گفتن!منظورم را میفهمم؟؟


حرفها و عبارات و همه چیز وقتی پوچ میشوند که برایت معنا و مفهومی نداشته باشند،آن هنگام که معنیشان را درک نکنی


انصاف چیست؟مغز پوچ یا حرف پوچ؟تقصیر از کلمات است یا ذهن؟ذهنی که مثل یک دایره است؟!


اه قربون محاوره ی خودمون!اینم یه نوع عادته!راستش از همون عادتای مزخرفی که قبلا هم گفتم..داشتم میگفتم


ذهنی که مثل یه دایره کار میکنه هر چقدر میری نمیفهمی چون نمیدونی دایرست!دوباره میرسی اول خط! باز هم میشه همون حکایت همیشگی!چه طور میشه که با دیدن راز بقا میفهمی خلقت خدا رو کلی هم متحیر میشی!ولی وقتی زنده از زبون خودم میشنفی نمیفهمی شاید چون جدا من زرافه ام و تو آدم!پس عجب آدم خنگی هستی!!


بعضی وقتا وقتی بعضی افکارم از لای جرز مفصلای جمجمه ام در میرن و بقیه میبیننشون باعث تفکر بقیه میشن!تفکر آدما یعنی خندیدنشون؟؟؟یا قیافشونو یه جوری کردنشون؟؟!


تجربه ی من ثابت کرده أدما فقط با یه شرط میتونن بخندن!اونم تنها زمانی ممکنه که یه موضوعی با مغزشون هماهنگی نداشته باشه!یعنی جور در نیاد!یا با شیارهای مغزشون جفت و جور نباشه!انگار که قلقلکشون میاد!


حالا از کجا معلوم که حرف من زائده داره یا مغز آدما؟یا هردو؟!


آدما حوصلشونو کجای مخشون جا میدن؟ارادشونو چی؟


داره باورم میشه که جزو این تیره ی خاص از موجودات نیستم!شاید چون دلم نمی خواد!


آدما با برنامه ریزی میکنن بعد اراده میکنن که باید اون کار رو انجام بدن ولی در نهایت، ولش!


ولی من اون کا رو که نمیخوام انجام بدمو فقط انجام نمیدم!خوب چه فرقی داره!؟تیره ی خاصی از این موجودات به نام ملا از نوع نصرالدین شناخته شدن!


حالا سوال اینجا پیش میاد که این کارهای زاید رو زوائد مغزی آدما میسازه یا اینکه انجام کارهای زائد باعث به وجود اومدن زوائد مغزی میشه؟


در بین انسان ها این روز ها پدیده ی شگفت انگیز دیگری مشاهده شده است!این روز ها همه میخواهند متفاوت باشند،شما چه طور؟


پس اگر جدا میخوای متفاوت باشی باید نامتفاوت بمونی!...