۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

حرف میزنه...


چی داره میگه؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتار من عادیه!

این روزها همه هر وقت اعصاب داغون دارند سر من خالی میکنند شما چه طور؟؟!؟!؟!؟!به هر حال من تو بچگیم موندم!موندم که وقتی بچه بودم به چی فکر میکردم؟تا حالا فقط به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه بودم برخلاف حالا فکر میکردم!ولی الان تمام فکر و ذهن من شده این که همه چیز دارن به من وتو یه چیزایی میگن ولی من نمیفهمم ولی تو بیشتر نمیفهمی چون وقتی داری این رو میخونی قیافتو یه جوری میکنی و رد میشی...همه چیز میتونن یه چیزایی رو به ما یه جورایی بگن ولی این همه فقط یه هاله ی مبهمه که نه من میفهمم و نه تو و حتی نمیدونیم که این روزها ذهن من و تو فقط مشغول این یه چیز هاست!

اینقدر ذهن و من و تو درگیر این یک چیزهای مبهم شده که دیگه من شبها برای فکر کردن تو اتاقم هفتاد فرسخ راه میرم و در نهایت از بی نتیجگی این فکر کردن میشینم جوراب هامو اتو میکنم!فکر کردن الان من و تو شده مثل پیدا کردن یه قابلمه ی جوراب و پوشیدن قرمه سبزی!

ولی هنوزم من و تو نفهمیدیم که باید از کدوم راه خودمونو نجات بدیم!

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه


من اسکیزو فرنی نیستم

من شیزوفرنی نیستم

من هیستریک نیستم

من فقط زرافه هستم

که تا دیروز که هنوز خودمو ندیده بودم فکر میکردم چون خال قهوه ای دارم میتونم یه پلنگ باشم

ولی بین خودمون بمونه

من تا دیروز فقط به همین فکر میکردم

و اینکه

وقتی کبوتر ها میخوان عروسی کننن چی کار میکنن؟

شاید اینکه تو زمین یه چاله میکنن تا سالن عروسی درست کنن

چون فقط با آدما میگردن

تو شهر

چون فکر میکنن حتما عروسی رو باید تو سالن بگیرن

من تا دیروز البته نه فقط به همین به خیلی چیزا فکر میکردم

من به این فکر میکردم که چه طور یه زرافه میتونه خلبان بشه؟

نه

من نمیخوام یه زرافه ی بالدار باشم

نه

من به بال یه پشه هم راضیم!!