
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!
باغبان در پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!
و تو رفتی و هنوز،سالهاست که آرام آرام،خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم،و من اندیشه کنان!
غرق این پندارم:که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!؟
اما هنوز...
تو ا من چشم در راهم شباهنگام!که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی!
انگار همین دیشب...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم!
اما حالا...
بی تو خاموش بود کوچه ی مهتابی ما ،کس ندارد خبری از شب بی خوابی ما!
اما ...اما...اما...
خانه ام ابریست،یکسره روی زمین ابریست با آن!
عجب صبری خدا دارد!
تازگی ها...
شنیدم به غربت دلت راه ندارد شگفت نیست غم آن کسی که یار ندارد!
ولی مهم نیست!
قطار میرود،تو می روی،تمام ایستگاه میرود!
و هنوز حرف های ما ناتمام! تا نگاه میکنی...وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی...!

۲ نظر:
شعرای منو چرا دزدیدی؟!
ها؟
وبلاگت خوبه ولی عالی نیست
دوستدارت
نیما
عالي بود تركيب بندي جالبي بود
ارسال یک نظر