رفتار من عادیه!
این روزها همه هر وقت اعصاب داغون دارند سر من خالی میکنند شما چه طور؟؟!؟!؟!؟!به هر حال من تو بچگیم موندم!موندم که وقتی بچه بودم به چی فکر میکردم؟تا حالا فقط به این نتیجه رسیدم که وقتی بچه بودم برخلاف حالا فکر میکردم!ولی الان تمام فکر و ذهن من شده این که همه چیز دارن به من وتو یه چیزایی میگن ولی من نمیفهمم ولی تو بیشتر نمیفهمی چون وقتی داری این رو میخونی قیافتو یه جوری میکنی و رد میشی...همه چیز میتونن یه چیزایی رو به ما یه جورایی بگن ولی این همه فقط یه هاله ی مبهمه که نه من میفهمم و نه تو و حتی نمیدونیم که این روزها ذهن من و تو فقط مشغول این یه چیز هاست!
اینقدر ذهن و من و تو درگیر این یک چیزهای مبهم شده که دیگه من شبها برای فکر کردن تو اتاقم هفتاد فرسخ راه میرم و در نهایت از بی نتیجگی این فکر کردن میشینم جوراب هامو اتو میکنم!فکر کردن الان من و تو شده مثل پیدا کردن یه قابلمه ی جوراب و پوشیدن قرمه سبزی!
ولی هنوزم من و تو نفهمیدیم که باید از کدوم راه خودمونو نجات بدیم!

0 نظرات:
ارسال يک نظر